ارسال شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 22:34
بعضی ها خوشبختن و بعضیها بدبخت
.
.
.
نویسنده : [ پريم ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 3:58
الان مالزیم از دیشب نخوابیدم تا الان که تقریبا صبحه خوابم بهم رخته اشتها به هیچی ندارم همش حالت تهوع دارم و بخاطر همین شک کردم که نکنه ح.ا.م.ل.ه باشم ولی نبودم
دبی خوب بود برای شازده تولد گرفتم و فک و فامیلش و دعوت کردم خیلی خوشحال شد
وقتی اومدم اینجا فهمیدم بابا عمل قلب داشته و به من نگفتن وقتی فکرشو میکنم اینقدر مشکل برا خانوادم درست کردم فقط دلم میخواد بمیرم وقتی مامانمو می بینم که هنوز بعضی اعصاب صورتش کار نمی کنن وقتی ناله های بابام رو میشنوم دلم میخواد بمیرم
تصمیم خودمو گرفتم دیگه هیچ وقت بر نمی گردم
گذشته رو که میبینم هیچ جای برگشتی ندارم یادم به ۲باری که به خاطر مامان باباش کتک خوردم میوفتم یاد فحشهایی که به مامان بابام دادن
ياد اون دفعه كه مامانش زنگ زد و مثل ديوونه ها هرهر ميخنديد و چرت و برت ميگفت
وقتي يادم ميوفته كه ۲هفته خونمون و تميز كرديم و مرتب كرديم و مامانشم هي زنگ ميزد ميگفت به بچه من گشنگي ندي حالا نهار چي خوردين و شام چي بختي آخرشم به دوست و آشنا گفت فك نكنيد مفتي مفتي خونه رو دادم به اين دختره قراره اينا خونرو تميز كنن كه دختر خودم بياد تو اين خونه
وقتي يادم مياد كه ۲بار سر مامانم جيغ كشيده
وقتي يادم مياد روزي كه مامانش ۲تا عينك خريده بود و جلوي فاميلشون داشتن ميگفن قيمتش عالي بوده به خاطر يه عينك التماس باباش كردمو برگشت گفت من بول ندارم خرج تو كنم
اونروز كه از دوستام گلايه كردمو اونام بهم گفتن مادرشوهرت ازمون خواسته باهات ارتباط نداشته باشيم
ياد اونروزي كه مامانم بر گشت به باباش گفت ببخشيد مزاحمتون شديم و باباي بيشعورش برگشت گفت مجبورم
ياد اون ۲-۳ ماهي كه گوشت نداشتيم من براي بي غذا نموندن قبول ميكردم برم خونه مامان باباش
ياد اونروزي كه مامانش در يخچال و باز كرد و مثل اينكه داره به گدا كمك ميكنه گفت ميدونم گوشت نداري بيا اين گوشتا اضافه مونده ببر خونتون منم مجبور شدم ازش گوشتو بگيرم چون ديگه هيچي تو خونه نداشتيم
و خيلي چيزاي ديگه دلم نمي خواد ديگه برگردم به اون زندگي برم يه خونه ديگه روتميز كنم هر چند ماهم مادر شوهرم بياد ۱ماه بمونه بعدشم خواهرشوهرم بياد و بدر شوهرم منم بشم نوكر دست به سينشون
ديگه نمي خوام برگردم هر شب دارم كابوس ميبينم مگه من چند سالمه من فقط ۲۲ سالمه نمي خوام من ديگه نمي تونم تحمل كنم نارحتي خانوادم و حرفاي اونا رو
خداييييييييييييييييييا من نمي خوام بر گردم
نویسنده : [ پريم ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 2:17
چقدر خسته ام وسایل مهم و جمع کردم ولی دست و دلم به جمع کردن بقیه وسایل نمیره
وسایل مهم و سپردم به یه دوست
دیروز چه روزی بود مثل یه کابووس بود چقدر استرس داشتم چقدر میترسیدم مادرشوهرم زنگ زد گفت اجازه نمیده برم گفت ۱۵روز باید برم تنها اونجا زندگی کنم بعد برم گفت خواب دیده تو خونشون صدای بچه من پیچیده
چقدر ترسیدم میخواستم بگم مگه دیشب تو نبودی که زنگ زدی و اینقدر چرت و پرت گفتی که من دیگه داشتم خفه میشدم زدم بیرون از خونه و تا ۱۱:۳۰ داشتم تو کوچه ها راه میرفتم و گریه میکردم(البته شوهرم خواب بود)
حالا که دارم میرم دو دقیقه مهربون حرف میزنه بعدش مسخره میکنه بعدش میگه همین که گفتم ما نمی ذاریم تا ۱۵ روز دیگه بری
تا بلیطم اوکی نشده بود تا وسایلمو نسپردم یه جای مطمئن میلرزیدم
خوشحالم قبل از اینکه بگم دارم میرم برای همیشه خودتون گفتین باید کشور زندگیمون و عوض کنیم و برگردیم به همون دبی که وقتی میخواستین اونجا نباشیم هواش سرطانزا بود کشورش ناامن و زنای ایرانی در خطر
ولی حکمت این ۱۵ روز تنها موندن من اینجا و مسافرت پسرتون (شوهرم)چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا کمکم کن خدایا دارم له میشم خدایا منو از شر اینا حفظ کن
خدایا قلب درد و سر دردو سر گیجه فقط باعث میشه هیچی درست پیش نره اگه مرض میفرستی حداقل این یکی رو خوبشو بفرست سکته قلبی مغزی حداقل یه کما ۱ماهه من به شدت به خواب احتیاج دارم
نویسنده : [ پريم ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 23:43
خدااااااااااااااااااااااایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
۴شنبه دارم میرم .........................
خونه رو نگاه میکنم هرجای خونه میرم گریه ام میگیره کدوم یکیشو ببرم
خدایا من تک تک این وسایلو با عشق جمع کردم تک تک وسایل خونه رو با عشق چیدم
یادته ۲هفته تمام خونه رو دستمال کشیدیممممممممممممممم یادته زمین دستشویی رو که چاه نداشت باچه مصیبتی تمیز کردم
یادته با چه مکافاتی دشک خریدیم رو تختیمون یادته چه زشت بووووووووووود
یادته وقتی مامان بابام اومدن بنده خداها چقدر وسیله اوردن چقدر خونمون عوض شد
یادته میزا رو که من و مامان سرهم کردیییییییییم جاکفشی و یادته ۱روز کامل ۴تا آدم معطلش بود یادته چقدر خندیدیم تا سرهم شد بعدش چقدر پیتزای مامان مزه داد اونروز
فرشا که اینقدر دوسشون داشتیم ... نمی ذاشتم روشون راه بری توام مسخرم میکردی
یادته چقدر اذیتمون میکردی یادته ماشینت و گذاشته بودی تو پارکینگ ولی هیچ جا مامان بابام و نبردی انگار نه انگار
یادته مامانم به بابات گفت ببخشید مزاحمتون شدیم باباتم گفت مجبورم والا نمی رسوندمتون
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
برات بمیرم مامانی خونمون و پر کردی روشن کردی با صفا کردی
دل مامانم میسوخت آخه بهش گفته بودم شازده من میگه خونمون ۳تا فرش دست باف کم داره ...بهش گفته بودم کابینتام خالیه
الهی بمیرم برات مامان که همه کار کردی آخرش زنکه هرچی لایق خودش بود بهت گفت سرت جیق کشید
مامانم دیدی چی شد آدم نباید همیشه خوب و باادب باشه
احترام بذاری نمیگن طرف محترم بود میگن ما محترمیم یادشه میره کی هستن یادشون میره چقدر جلوت دلا راست میشدن یادشون میره چقدر التماس میکردن
یادشون میره ۴بار جواب رد شنیدن
نویسنده : [ پريم ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 3:24
امروز من خوشبخت ترن زن دنیا بودم قرار بود برا اولین بار با شوهرم بریم بیرون بریم رستوران
تو راه بهم گفت هیچی پول ندارم
.
.
.
گفت دیشب که خواب بودم ۴۱دقیقه به بابام چی گفتی ؟
.
.
.
گفت دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم تو داری روابط من و بابامو بهم میزنی
دارم میرم ....
نویسنده : [ پريم ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
copyright © lordofdream All right reserved
This Template Designed by
Mehran Rostami Copyright © 2005
Pars Theme